یک شهری بود که روزش شب بود و عصرش زه ر بود وزمستانش تابستان بود بهارش پایز بود ادم ها نمی توانستند هروز برن بیرون چون میدیدی یک روزش برفی و یک روزش بارانی بود و یک روزش بهار بو دو یک روزش پایز بود
مردم شهر بعضی ها روز برفی میرفتند و بضی ها بارانی میرفتند بیرن وبعضی ها بهاری می رفتند بیرون و بعضی ها تابستون می رفتند بیرون